دلیل اینکه این چند وقت درمورد برنامههامو اتفاقاتی که برام افتاده ننوشتم اینه که هیچ چیز مطابق اون ایدههاییکه توی سرم بوده پیش نرفته ! بخاطر همین تصمیم گرفتم تا وقتی زندگیم مطابق برنامهریزیهام پیش نرفته پست جدیدی نذارم !!!
اگه هم نتونم مطابق برنامههام پیش برم دیگه نمینویسم، این یک نوع تنبیه برای خودمه، شاید یه جور ریاضت، احتمال زیاد به وبلاگ دوستای عزیزم هم سر نمیزنم، باور کنید برام خیلی سخته ولی باید تحمل کنم، یه جورایی اعتیاد پیدا کردم به اینکه پستهای قشنگ دوستای خوبم را بخونم، پستهایی که با خوندنشون کلی انرژی میگیرم و در همون لحظه با خودم تصمیم میگیرم و به نظرم این تصمیمم دیگه مثل دفعههای قبل نیست ولی ...
چه فایده وقتی این همه دوست خوب و هدفمند توی دنیای واقعی و دنیای مجازی دور و برت هست ولی تو مدام درحال درجا زدنی !؟
من نظرات دوستای خوبم را میخونم و ازشون استفاده میکنم ولی همینجا از همتون عذرخواهی میکنم اگه فعلا نظری از من نداشتید، امیدوارم خیلی زود این دوران تموم بشه و چند روز دیگه خودم شگفتزده بشم از اینکه مطابق برنامههام پیش رفتم J
پ . ن : بعضی وقتا قدرت نه گفتن از آدم صلب میشه، اونوقته
که کاری را که باب میلش نیست انجام میده!
در این لحظه اگه طرف مقابل که جزو عزیزترین کساییه که داریش پشت سرت حرف بزنه و کلی ازت ایراد بگیره که فلانی این
کار را زورش اومد انجام بده و کلی انتظاراتی که از نظر تو متوقع بودن بیش از حد
اون آدمه را داشته باشه، چه حسی بهت دست میده !؟
دلنوشت : خیلی دلم گرفته! برا برخورد بعضی افراد که براشون از جون مایه گذاشتی ولی حالا میبینی انگار نه انگار !!! میبینی اگه کاری به کارشون نداشتی و اینقدر دلسوزی نمیکردی خیلی عزیزتر از این بودی که حالا هستی ...
بعدا نوشت : چرا هیچی مطابق برنامه هام پیش نمیره ؟ چرا من پشتکار ندارم آخه !؟
خیلی بعدا نوشت : به دلیل اینکه قالب وبلاگم به هم ریخته بود پست جدید را حذف کردم امیدوارم دیگه مشکلی نداشته باشه تا بتونم پست های جدیدم را به زودی بذارم ;)
سلام به دوستان گلم
بالاخره بعد از چند وقتی کارهام یه کم به سر و سامان رسید، البته با اون چیزی که توی نظرمه فرسنگها فاصله دارم ولی سعی میکنم یواش یواش بهش برسم .... این چند وقتی که نبودم یه مسافرت شمال رفتم که خیلی خوب بود، بعدش هم قرار بود برم مالزی برای مدت دو هفته که به دلیل اینکه توی کلاسی که مدتها پیش برنامهریزی برای رفتنش را کرده بودم قبول شدم، فعلا کنسل شد...
راستش دلیل اینکه حرف یک روز در میون رفتنم سر کار مطرح شد این بود که میخواستم یه کلاسی برم که روزهای فرد بود، البته من اردیبهشتماه صحبتش را کردم درصورتیکه کلاسی که میخواستم برم از اواخر تیرماه شروع شد !!! اما خوب چون اون موقع به هیچ وجه حس رفتن سر کار را نداشتم این موضوع را مطرح کردم و از همون موقع یک روز در میون رفتن من شروع شد که البته توی اون مدت هیچ اتفاق خاصی نیفتاد که من را راضی کنه اگه یه موقع نرم سر کار اله میکنم و بله L خلاصه اول تیرماه امتحانش بود و فرداش نتایج اعلام شد که خوشبختانه من جزو قبولیها بودم و از 27 تیرماه کلاسهام شروع شد و دو هفتهایه که روزهای فرد میرم کلاس و روزهای زوج سر کار! تا اینجاش خوبه ولی بدیش به بقیه ساعات روز میرسه که همچنان تا حدود زیادی به بطالت میگذره که امیدوارم هرچه زودتر برای بقیه ساعاتم هم یه برنامهریزی درست و حسابی داشته باشم و همانطور که گفتم نزدیک بشم به اون افکاری که مد نظرم بوده و هست و ...
