تبليغاتX
ترنم باران - قافله عمر
قافله عمر چهارم اردیبهشت 1387 0:2 قبل از ظهر

و ناگهان چقدر زود دیر می‌شود !!!

چرا فکر می‌کنیم همیشه هستیم و مرگ را واقعاً باور نمی‌کنیم!؟

هر روز اطرافمون می‌بینیم اعلامیه کسانی که مردند و دیگه نیستند، مرد و زن، پیر و جوان، سالم و بیمار، ... ولی انگار نه انگار!

نمی‌گم زانوی غم بغل بگیریم و غصه بخوریم ولی چرا هیچ تغییری تو رفتارمون، تو افکارمون، تو کلاممون نمیدیم؟ چرا عبرت نمی‌گیریم؟

یعنی باور نداریم یه روزی خودمون هم به اونایی که دیگه الان بینمون نیستند می‌پیوندیم؟ یعنی فراموش کردیم که یه روزی ازمون بازخواست می‌کنند به خاطر کارهایی که باید می‌کردیم و نکردیم یا کارهایی که نباید انجام می‌دادیم ولی انجام دادیم؟ یعنی واقعاً خودمون تشخیص نمیدیم چه کاری خوبه چه کاری بد یا اینکه خودمونو زدیم به کوچه علی چپ !؟

باید قدر خودمونو، قدر پدر مادرامونا، قدر دوستامونو، قدر سلامتیمونو، قدر حیات که مهم‌ترین موهبت الهیه را بدونیم و باور کنیم که یه روزی اونا را از دست میدیم و تنها چیزی که برامون باقی میمونه حسرت و پشیمونیه ...

باید مراقب باشیم که وقتی زود دیر میشه از خودمون راضی باشیم و اینطور مطمئن باشیم که خدا هم ازمون راضیه.

مگه چقدر  سخته که به کسی ظلم نکنیم، با هم مهربون باشیم، به هم تا اونجا که میشه کمک کنیم، تنگ نظر و حسود نباشیم و خلاصه راضی باشیم به رضای خدا و قدر لحظه لحظه زندگیمونو بدونیم ؟؟؟

به خدا این چیزایی که توی دنیا هستند و ما برای رسیدن بهشون جزع فزع میکنیم اونقدرها هم که فکر میکنیم مهم نیستند، بهتره کمی بیشتر فکر کنیم، ببینیم ارزش دارند این چیزا که اینقدر براشون بیتابی میکنیم.

 

دلنوشت: این مطلب را به مناسبت فوت پدر همکار و دوست عزیزم نوشتم که یک دفعه میان ناباوری خانوادش پر کشید و رفت ... روحش شاد

 

پی‌نوشت: بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم...باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

 

نوشته شده توسط نیره  | لینک ثابت |