باز هم مثل همیشه تنبلی من باعث شد که به کلی از برنامه ریزی هام عمل نکنم :(
نمیخوام ۴ ماه دیگه هم همینطور بگذره و هیچی به هیچی !!!
شما بگید راه مبارزه با تنبلی چیه!؟؟
باور کنید برنامه ریزی هام حرف نداره!
شور و اشتیاقم وصف ناپذیره!
ایده هام بدک نیست!
و ... ولی سستی و تنبلی ام روی همه اینا را سفید کرده، مخصوصا خواب که عاشقشم
شما بگید چی کار کنم؟
یه راه حل اساسی بذارید پیش پام؟
دیگه بسه بسه بسه ...
راستش از دیروز تا حالا اونقدر ذوق مرگ شدم که دلم نیومد مطلبی ننویسم درموردش!
زنده رود زیبای اصفهان دوباره پر آب شد ... خدایا شکرت
دیروز شادی همه اصفهانی ها با بارش باران دوچندان شد ... پس خدایا باز هم شکرت
امیدوارم فصل پر بارانی داشته باشیم تا خدای نکرده شاهد خشکسالی مجدد زاینده رود نشیم.
از همه دوستان عزیزی که اصفهان زندگی نمیکنند دعوت میکنم بیاند و زیبایی اصفهان را با زنده رودش ببینند و لذت ببرند و توی شادی ما شریک بشند...

ای ایران ایران ، دور از دامـــان پــاکت دســــت دگـــران ، بـــد گـــهـــــران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من ، تو بمان ، در دل و جان
ای ایـــران ایران ، گـلزار ســـبــــزت دور از تـــاراج خــزان ، جـــــور زمــــان
ای مهر رخشان ، ای روشـــنـــگر دنــــیای مــــن به جــــهان ، تو بـــمان
سبــزی صــد چـــمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، بــه پرچــمت نــشســته
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن ، بمان که تا ابد هستی ام ، به هستی تو بسته
در روح و جان مــــن ، مــی مانی ای وطن
بــه زیــر پا فــتد آن دلـی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننـــشیند در ســخـن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیـرزد ...
امیدوارم همیشه شاد و پاینده باشید
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد
و آن آگاهي است
و تنها يك گناه،
وآن جهل است
و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است
نخستين گام براي رسيدن به آگاهي
توجه كافي به كردار ، گفتار و پندار است.
زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگي خود با خبر شديم،
آن گاه معجزات رخ مي دهند.
در نگاه مولانا و عارفاني نظير او
زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان
سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوي چيزي است
كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد
كه به حقيقت مي رسد!
نه پيش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب
ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح
زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در
جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان
سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد
فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه
همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي
بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش
شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال
زندگي خود نرفته اي؟!
همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها
همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي
و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم
آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در
كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!
و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از
سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه
جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست
و نه چيزي براي جستن!"
حقيقت بي هيچ پوششي
كاملا عريان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزديك
كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي
باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم
نوعي فاصله وجود دارد!
ما براي ديدن حقيقت
تنها به قلبي حساس
و چشماني تيزبين نياز داريم.
تمامي كوشش مولانا
در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي
اعطاي چنين چشم
و چنين قلبي به ماست
او مي گويد:
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند
فقط كافي است نگاه شان كنيد
او گويد:
به چيزي اضافه تر از ديدن
نيازي نيست!
لازم نيست تا به جايي برويد!
براي عارف شدن
و براي دست يابي به حقيقت
نيازي نيست كاري بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين،
و هر جايي كه هستيد
به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز
شاهد زندگي
و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،
كافي است!
اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق ميكند!
تمامي راز مراقبه
در همين دو نكته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانيم
چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم
عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!
مولانا
كيمياي مراقبه
دلیل اینکه این چند وقت درمورد برنامههامو اتفاقاتی که برام افتاده ننوشتم اینه که هیچ چیز مطابق اون ایدههاییکه توی سرم بوده پیش نرفته ! بخاطر همین تصمیم گرفتم تا وقتی زندگیم مطابق برنامهریزیهام پیش نرفته پست جدیدی نذارم !!!
اگه هم نتونم مطابق برنامههام پیش برم دیگه نمینویسم، این یک نوع تنبیه برای خودمه، شاید یه جور ریاضت، احتمال زیاد به وبلاگ دوستای عزیزم هم سر نمیزنم، باور کنید برام خیلی سخته ولی باید تحمل کنم، یه جورایی اعتیاد پیدا کردم به اینکه پستهای قشنگ دوستای خوبم را بخونم، پستهایی که با خوندنشون کلی انرژی میگیرم و در همون لحظه با خودم تصمیم میگیرم و به نظرم این تصمیمم دیگه مثل دفعههای قبل نیست ولی ...
چه فایده وقتی این همه دوست خوب و هدفمند توی دنیای واقعی و دنیای مجازی دور و برت هست ولی تو مدام درحال درجا زدنی !؟
من نظرات دوستای خوبم را میخونم و ازشون استفاده میکنم ولی همینجا از همتون عذرخواهی میکنم اگه فعلا نظری از من نداشتید، امیدوارم خیلی زود این دوران تموم بشه و چند روز دیگه خودم شگفتزده بشم از اینکه مطابق برنامههام پیش رفتم J
پ . ن : بعضی وقتا قدرت نه گفتن از آدم صلب میشه، اونوقته
که کاری را که باب میلش نیست انجام میده!
در این لحظه اگه طرف مقابل که جزو عزیزترین کساییه که داریش پشت سرت حرف بزنه و کلی ازت ایراد بگیره که فلانی این
کار را زورش اومد انجام بده و کلی انتظاراتی که از نظر تو متوقع بودن بیش از حد
اون آدمه را داشته باشه، چه حسی بهت دست میده !؟
دلنوشت : خیلی دلم گرفته! برا برخورد بعضی افراد که براشون از جون مایه گذاشتی ولی حالا میبینی انگار نه انگار !!! میبینی اگه کاری به کارشون نداشتی و اینقدر دلسوزی نمیکردی خیلی عزیزتر از این بودی که حالا هستی ...
بعدا نوشت : چرا هیچی مطابق برنامه هام پیش نمیره ؟ چرا من پشتکار ندارم آخه !؟
خیلی بعدا نوشت : به دلیل اینکه قالب وبلاگم به هم ریخته بود پست جدید را حذف کردم امیدوارم دیگه مشکلی نداشته باشه تا بتونم پست های جدیدم را به زودی بذارم ;)
سلام به دوستان گلم
بالاخره بعد از چند وقتی کارهام یه کم به سر و سامان رسید، البته با اون چیزی که توی نظرمه فرسنگها فاصله دارم ولی سعی میکنم یواش یواش بهش برسم .... این چند وقتی که نبودم یه مسافرت شمال رفتم که خیلی خوب بود، بعدش هم قرار بود برم مالزی برای مدت دو هفته که به دلیل اینکه توی کلاسی که مدتها پیش برنامهریزی برای رفتنش را کرده بودم قبول شدم، فعلا کنسل شد...
راستش دلیل اینکه حرف یک روز در میون رفتنم سر کار مطرح شد این بود که میخواستم یه کلاسی برم که روزهای فرد بود، البته من اردیبهشتماه صحبتش را کردم درصورتیکه کلاسی که میخواستم برم از اواخر تیرماه شروع شد !!! اما خوب چون اون موقع به هیچ وجه حس رفتن سر کار را نداشتم این موضوع را مطرح کردم و از همون موقع یک روز در میون رفتن من شروع شد که البته توی اون مدت هیچ اتفاق خاصی نیفتاد که من را راضی کنه اگه یه موقع نرم سر کار اله میکنم و بله L خلاصه اول تیرماه امتحانش بود و فرداش نتایج اعلام شد که خوشبختانه من جزو قبولیها بودم و از 27 تیرماه کلاسهام شروع شد و دو هفتهایه که روزهای فرد میرم کلاس و روزهای زوج سر کار! تا اینجاش خوبه ولی بدیش به بقیه ساعات روز میرسه که همچنان تا حدود زیادی به بطالت میگذره که امیدوارم هرچه زودتر برای بقیه ساعاتم هم یه برنامهریزی درست و حسابی داشته باشم و همانطور که گفتم نزدیک بشم به اون افکاری که مد نظرم بوده و هست و ...
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
اما بخاطر موافقت مدیرمون با این تصمیم من خدا را سپاسگزارم چون واقعاً انرژی هر روز رفتن سر کار را از دست داده بودم، خدا کنه بعد از این مدت دوباره انرژی لازم را به دست بیارم ولی نه برای هر روز رفتن سر کار برای رسیدن به اون چیزهایی که مدتهاست تو فکرمه و هر سال تموم میشه و هیچی به هیچی ...
امروز دارم میرم سفر یک هفته ای نیستم دلم میخواد وقتی برگشتم یه کمی تغییر کرده باشم! آخه همیشه گفتم میخوام یه آدم دیگه بشم بعد دیدم یا اصلا تغییری نکردم یا تغییر کردم از نظر منفی !!! همیشه گفتند سنگ بزرگ علامت نزدنه، واقعا که چقدر قشنگ گفتند، نه؟
راستش از دیروز به این نتیجه رسیدم که خیلی خودخواهم، این را باید اعتراف کنم، گفتنی ها را باید گفت ...
دلم میخواد تو این مسافرت بتونم کمی با خودم خلوت کنم و یه قولهایی بدم و بهشون عمل کنم، دلم میخواد خودم را بهتر بشناسم و دو تا از تصمیمهای مهم زندگیم را به خوبی بگیرم و وقتی میام اولیش را بلافاصله عملی کنم ...
کاش بتونم این گندهایی که این چند روز زدم جبران کنم ...
راستشو بخواهید دارم میرم پیش امام رضا ولی نمیدونم با چه رویی، با این حال خوشحالم ...
به امید اینکه 11 ماه باقیمانده از سال 88 را آدم باشم که آدم بودن از هر چیز دیگه مهمتره
به امید دیدار
بعداً نوشت : یه علت اینکه زیاد گند میزنم اینه که خیلی عجولم ! اصلاً صبر ندارم !! وقتی قراره یه کاری بشه باید همون موقع بشه نه کمی بعدتر، وقتی هم نمیشه عصبی میشم و بنابراین خراب میکنم همه چیز را ... نمیدونم درمان این کم صبری چیه !؟
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.
صبح هم به زور چشمام را باز کنم و با حالت نیمه خواب برم سوار سرویس بشم و سر کار مدام چرت بزنم !!
واقعا چقدر بده که آدم شب و روزش قاطی بشه، نه؟
امروز بالاخره با کلی سبک سنگین کردن با مدیر شرکت صحبت کردم و گفتم که میخوام آخر اردیبهشت دیگه از شرکت برم پس لطف کنید اگه کسی را قراره جای من بذارید زودتر انتخاب کنید که دیر نشه ...
بیخوابی دو شب قبل هم بخاطر همین بود که میخواستم با مدیر شرکت در این مورد صحبت کنم و برای خودم کلی تمرین کردم که چیزی را توی حرفهام از قلم نندازم! حالا که حرفم را زدم باز خوابم نمیبره!!!
آخه اون گفت زود تصمیم نگیرید و باز هم فکر کنید یه تلاش دیگه بکنید و سعی کنید به کارتون ادامه بدید !!!
میخواستم بگم از بس فکر کردم به مرز جنون رسیدم ولی دیگه روم نشد این یکی را بگم :)
حالا موندم یه لنگه پا که چی کار کنم؟
از یک طرف یه سری برنامه دارم که اگه برم سر کار نمیتونم بهشون برسم و از طرف دیگه کارم هم حیفه از دست بدم ، تو این فکرم که پیشنهاد کار پاره وقت را بدم، البته یه اشاره ای کردم تو صحبتهام مدیر شرکت هم به نظر اومد که استقبال میکنه ولی نمیدونم این کار پاره وقت را چطور پیشنهاد بدم که مجبور نباشم سر ساعتی بیام سر ساعتی هم برم، میخوام راحت باشم هرموقع دوست داشتم برم و بیام، یه جورایی رئیس خودم باشم D: از طرفه دیگه میخوام مجبورشون کنم حساب این سه سال کارم را تسویه کنند و کار پاره وقت را با قراردادی جدید شروع کنم ولی میدونم که این یکی کار حضرت فیله ...
شما دوستان عزیزم چه پیشنهادی میکنید برای اینکه به خواسته هام برسم؟
ممنون میشم اگه راهنماییم کنید *-:
فکر کنم علت بیخوابی دیشبم هم همین بوده، مدام کارها و حرفهایی که باید انجام بشه و زده بشه را توی ذهنم مرور میکنم و کمی بعد میگم نکنه کار اشتباهیه ؟!
خلاصه این دودلی حسابی کلافم کرده، میخوام سریعتر انجامش بدم که راحت بشم ...
امیدوارم اون جوری پیش بره که میخوام و بعد از انجامش پشیمون نشم و همه برنامه ریزی هام درست از آب در بیاد، میخواستم چند ماه دیگه صبر کنم ولی ترسیدم کم کم برسم به آخر سال 88 و ببینم هنوز که هنوزه دارم درجا میزنم و آخر سال کلی بد و بیراه به خودم بگم ...
برام دعا کنید که ختم به خیر بشه و پشیمونی به بار نیاد :)
چگونه خوش شانس باشیم؟
چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين
هميشه "بدشانس" هستند؟
مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می
خوانند، ده سال قبل شروع شد.
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را
می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم
"خوش شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند؟
آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که
احساس می کنند خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند.
صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال
های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش
های من شرکت کنند.
نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع
غافلند، کليد خوش شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.
برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد.
افراد خوش شانس مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس
نه.
با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله
ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه.
به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و
"بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند
چند عکس در آن هست.
به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که
می گفت: "اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد 250 پوند
پاداش خواهيد گرفت."
اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت
چاپ شده بود.
با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس
بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن
شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد
خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت های غيرمنتظره را
مختل می کند.
در نتيجه، آنها فرصت های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از
حد بر ساير امور از دست می دهند.
برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق يافتن جفت بی
نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می دهند.
آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از
ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند.
افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتيجه
آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بينند.
تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می کنند..
اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب
مهارت دارند،
ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های مثبت
می گيرند.
ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی
برای آنها رضايت بخش است،
و نهایتا نگرش انعطاف پذير آنها، بدبياری را به
خوش اقبالی بدل می کند.
در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می توان از اين اصول برای خوش شانس
کردن مردم استفاده کرد.
از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام
تمرين هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده
بود.
اين تمرين ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دريابند،
به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری
انعطاف نشان دهند.
يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند.
نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضايت
بيشتری دارند و شايد مهم تر از هر چيز خوش شانس تر هستند.
و بالاخره اين که من "عامل
شانس" را کشف کردم.
چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال
شوند
به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب
نتيجه مثبت دارد.
با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و
عادات روزمره را بشکنيد.
هر روز چند دقيقه ای را صرف مرور حوادث مثبت
زندگی کنيد.
پيش از يک ديدار يا يک تماس تلفنی مهم، آن را
برای خود مجسم کنيد و خود را در آن موفق ببينيد. بخت و اقبال اغلب همان چيزی است
که انتظارش را داريد.
ريچارد وايزمن
روانشناس دانشگاه هارتفوردشاير
امروز داشتم نسخه ااکترونیکی کتاب "مطالعه موفق با تمرکز" نوشته "م.حورایی" را میخوندم که قسمتهایی از این کتاب را که برام جالب بود اینجا میارم:
"همه فعالیتهای انسان برای توفیق، نیازمند تمرکز است. اما سلسله فعالیتهای نیازمند تمرکز، مطالعه جدیترین فعالیتی است که تمرکز در آن نقش اساسی و محوری دارد ...
"لرد بایرون" میگوید : برای پیشرفت و پیروزی سه چیز لازم است : اول پشتکار، دوم پشتکار و سوم پشتکار."
این کتاب شامل یه سری تمرین برای ایجاد تمرکز در مطالعه میباشد که تمرین هفتم آن عبارت بود از:
"فصل هفتم : پرورش دقت و حواس پنجگانه
...
پرورش حس شنوایی : شما وقتی به تماشای تلویزیون مشغول هستید معمولا صداری آن را تاحدی بلند میکنید که بتوانید صدا را بدون صرف انرژی فراوان و به راحتی بشنوید. گوشی که مدام عادت میکند صدار را بدون صرف انرژی و با آسودگی فراوان و خود به خود بشنود، عملاً تنبل ، کم دقت و بی تمرکز میشود ..."
بطور خلاصه کارهایی را که برای ایجاد تمرکز میتوان انجام داد به صورت زیر میتوان بیان نمود:
افزایش دادن سرعت مطالعه
مطالعه اولیه و آگاهی از موضوع
ایجاد سوالهای 7 گانه قبل از شروع مطالعه
یادداشت برداری به زبان خودتان هنگام مطالعه
یادداشت عوامل حواس پرتی
گوش دادن به موسیقی ملایم قبل و بعد از مطالعه
شروع به فراگیری و مطالعه بلافاصله پس از نشستن در مکان مطالعه
مطالعه نکردن در شب هنگام استراحت (از 11 شب تا 5 صبح)
البته هنوز کامل نخوندمش وقتی تموم شد مطالب جالب تر را براتون میذارم :-)
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید.
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد:
که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان، ریخته در چشم سیاهت
من، همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام.
خوشه ماه فرو ریخته در آب.
شاخهها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گِل و سنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آمد:
تو به من گفتی از این عشق حذر کن.
لحظهای چند بر این آب نظر کن.
آب آئینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.
باش فردا که دلت با دگران است.
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.
روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد،
چو کبوتر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی من نرمیدم، نگسستم.
باز گفتم:
که تو صیادی و من آهوی دشتم.
تا بدام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم.
حذر از عشق ندانم، نتوانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.
اشکی از شاخه فرو ریخت.
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.
اشک در چشم تو لرزید.
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم.
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم.
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.
هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم
نخست : هنگامیکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد.
دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، میپرید.
سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.
پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شدهای را پذیرفت و شکیباییاش را ناشی از توانایی دانست.
ششم : آنگاه که زشتی چهرهای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقابهای خودش بود.
هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.
جبران خلیل جبران
خدایا در این سال به ما
توفیق تلاش در شکست
صبر در نومیدی
رفتن بی همراه
جهاد بی سلاح
کار بی پاداش
فداکاری در سکوت
دین بی دنیا
مذهب بی عوام
خدمت بی نان
ایمان بی ریا
عظمت بی نام
خوبی بی نمود
عشق بی هوس
تنهایی در انبوه جمعیت
دوست داشتن بی آنکه دوست بداند
عطا کن
سال نو (گاو) را به همه دوستان گلم تبریک میگم :-*
وقتی بعد از چند روز میایی سر کار و میبینی اصلا انگار نه انگار که چند روزی نبودی و در واقع جات خالی نبوده توی محل کارت، حسی شبیه پوچ بودن، تهی بودن، بیهوه بودن، خنثی بودن یا یه چیزی تو همین مایه ها بهت دست میده ...
اونوقته که دیگه اون انرژی که داشتی ذخیره میکردی برای کار کردن سال آینده را یک دفعه از دست میدی، آخه وقتی بود و نبودت فرق نکنه دیگه چه فایده اونجا باشی ![]()
تو کلاسی که میرم یه دختر 14 ساله هست که خیلی احساس بدبختی میکنه آخه باباش معتاده و هرچی درمیاره خرج اون کوفتیش میکنه و دود میکنه میره هوا
از اون طرفم صاحبخانه به خاطر اینکه نمیتونستند اجاره بدند از خونش انداختتشون بیرون و اونا هم مجبور شدند برند یه دهاتی اطراف اصفهان زندگی کنند یه جایی شبیه قبرستون !!!
دختری که الان باید تو اوج شادی باشه هر روزی که میبینمش افسرده تر از روز قبل
حالا هم که مجبور شده ترک تحصیل کنه و نره مدرسه، چون اون دوم هنرستان و هنرستانی هم نزدیک خونشون نیست که بتونه بره ، اگه هم بخواد همونجا که درس میخونده ادامه بده مجبوره ساعت 6 صبح از خونه بزنه بیرون که چون خونشون تو دهاته میگه اون موقع تاریکه و میترسه اطراف خونشون هم پر از سگه و ... امروز که کلاس هم نیومده بود، بنده خدا میخواد زبان بخونه که بره سر کار یه پولی در بیاره از این بدبختی نجات پیدا کنه، تو این سن و سال همش به کار فکر میکنه !!!
سرتون را درد نمیارم مشکلش یکی دو تا نیست که بشه با چندرغاز حلش کرد باید یه کار اساسی کرد که فکرم به جایی قد نمیده، خانواده هر دو طرف هم به خاطر اعتیاد بابای اون همشون را طرد کردند و هیچ کمکی بهشون نمیکنند، من نمیدونم این بچه های طفل معصوم خانواده چه گناهی دارند آخه !!!
ازتون میخوام راهنمایی کنید به من که چی کار میتونم براشون انجام بدم ...
باز هم ممنون از لطف شما دوستان گلم :*
" فلسفه بزرگداشتن این روز به نام "روز عشق" بدین گونه بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که ویژه خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ فرنام (لقب) ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. از این روی در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه همزمان می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. برای نمونه شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت که در ماه مهر، "مهرگان" نام می گرفت .
طبق سالنامه زرتشتى، روز اسفند از ماه اسفند یعنى پنجمین روز از این ماه (5 اسفند) و بنا بر تقویم امروزى (هجری خورشیدی)
29 بهمن ماه روز سپاسدارى از جایگاه زنان ومادران است.براساس سنت باستانى، مردان و فرزندان در روز سپنته آرمئى تى كه مظهر ایمان، مهر ،عشق ، محبت و حامى زنان نیك است، به همسران و مادران خود هدایایى تقدیم مى كنند و برگزارى مراسم جشن و سرور در این روز ضرورى است.به این ترتیب از محبت و مهربانى زنان سپاسگزارى مى شود.
سپندار مذگان ، جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها فرمانبرداری می کردند. "
بسیاری معتقدند " اگرچه این رسم برگرفته از یك سنت اروپایى، آمریكایى است، اما در كشور ما به دلیل اینكه روزهاى شاد بسیار كم دارد، جوانان روز ولنتاین را جشن مى گیرند " و به دنبال این نیاز، برگزارى ولنتاین و بزرگداشت مهر و محبت را ابتكار خود جوانان مى دانند.
با توجه به این گونه مباحث، که گاه از غریبه و آشنا می شنویم ، گوئی نیاز به شادى و عدم توجه به این نیاز در جامعه ، محورى ترین دلیل براى رواج جشنى بیگانه در كشورى است كه فرهنگ آن ریشه در جشن و شادى و مهرورزى دارد.
كشورى كه به قول ابوریحان بیرونى در كتاب آثارالباقیه، " شمردن شمار جشن هاى آن همانند شمار كردن آب گذرهاى یك سیلاب غیرممكن است " ..
ایرانیان تنها مردمی بودند که در تمام افسانه ها، اساطیر و داستانهای ملموس و غیرملموس دور یا نزدیک، شادمان ترین مردم شناخته شده اند. ایرانیان قدیم برای تولد هرماه و روز و هفته خود جشنی داشتند که همه به یکدیگر مهر می ورزیدند. شاید به همین دلیل ایران کشور آیین مهرورزی نام گرفته است.
داشتن سرمایه ای آن چنین و تقلیدی اینچنین عجیب است و درد آور !!!
محمدعلى الستى در این باره مى گوید: «به دلیل اینكه ما نتوانسته ایم عناصر فرهنگى خود را براى جوانان به روز و جذاب كنیم، جوانان به این فرهنگها روى آورده اند.» وى تصریح مى كند: «ترویج الگوهاى بیگانه با ضرورتهاى كشور ما سازگار نیست ولى در صورتى كه فرهنگى جذابیت داشته و قابلیت گسترش در كشورهاى دیگر را داشته باشد، رواج مى یابند؛ در غیراین صورت در كشور خود نیز به دست فراموشى سپرده مى شوند». این جامعه شناس تأكید مى كند:«اگر فرهنگى با روحیات نسل جوان سازگار باشد ، مورد اقبال قرار خواهد گرفت » .
بیائید این بار هم که شده بگذریم از بى خیال، دست روى دست گذاشتن و غصه خوردن . بشکنیم كاسه های چه كنم ! چه كنم! را ؛ که هر کس ، اگر به قدر بازشدن دست هایش تلاش کند ، میتواند راهی یابد ، برای زنده نگه داشتن خود، و کشتن هر آنچه بیگانه است با فرهنگ و آداب و رسوم مان . " لایکلف الله نفسا الا وسعها " : هرکس اگر به قدر توانائی خودش برای بازیابی هویت تلاش کند ، بی شک جامعه ی اسلامی - ایرانی مان بهتر از اینها خواهد بود.
در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچهدار نميشد.او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول يك شيريني فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپايان كار، هنگاميكه قناد خواست پول بدهد،آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگرماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش راباز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر ازطرف گلفروش دم در بود. روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد.در پايانآرايشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنيد فردايآن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه منظرهاي روبروشد؟
فكركنيد.
شما هم يك ايراني هستيد.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر ميزدند كه پس اين مردك چرا مغازهاش راباز نميكند.![]()
یادداشتی از طرف خدا
به: شما
تاريخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !
وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .
نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟
شكر گزار باش .
در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :
به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.
ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي!
سلامت و شاد و موفق باشید
در پناه خالق بی همتا
با كمال تاسف اگر صادق باشيم ميپذيريم كه مطالب زير صحيح هست ...
13 فرمان !
اینکه میگویند ما ایرانیها حافظه تاریخی نداریم حقیقتی ست ها !!!
این روزها فقط کاپشن رییس جمهور توی ذهنمان برق می زند ! و معطلیم که ببینیم آیا خاتمی می آید یا نه !
از هشت سال پیش هم فقط هجده تیر یادمان است و نهایتا قتلهای زنجیره ای و ترور حجاریان و اینکه حرفهای اکبر گنجی چقدر می چسبید !
……..
خاتمی و هاشمی و احمدی نژاد و ... چه فرقی دارند وقتی ما خودمان مردمان آگاه و درستی نیستیم ؟
یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین ، با رتبهی نخست جستجوی سكس ... چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد ؟
من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی كه میآید همینجور ادامه دهد . بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :
اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست كم یك روز در میان) حمام بروند.
دوم : ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.
سوم : هر خانوادهی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات !
چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند ... حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی !
پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به پنل داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ شرایطی تجاوز نکند.
ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این كسی كه می خواهیم کلاهش را برداریم و شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.
هفتم : ایرانی ها شبها با هر که دوست دارند، خانوادگی بیایند بیرون از لانه هایشان .. حتی برای پنج دقیقه نشستن در یک فضای سبز.
هشتم : به جای دوازده النگو خریدن و در دست انداختن ، یک دستگاه دی وی دی پلیر بخرند و شبها تلویزیون دولتی را از آمریکا گرفته تا ایران نگاه نکنند ... یک فیلم ببینند.
نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند و عشق و رابطه و آشنایی ، بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.
دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای ... نیست.
یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.
دوازدهم : ایرانیها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.
سیزدهم : برای حسین فقط در (داخل) مسجد عزاداری کنند.
به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.
به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.
و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.
این سیزده مورد را رعایت کردن برای مدت هشت سال ، واقعا سخت است ؟!
|
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم..... او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن
پ.ن : چشم انداز این خانه قبرستان میباشد ...
معیار واقعی بودن تصمیم ان است که دست به عمل بزنیم.
انتونی رابینز
اجازه نده ترس تو را فلج سازد.
مارک فیشر
افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند.
مارک فیشر
منشا همه بیماریها در فکر است.
ژوزف مورفی
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است.
انتونی رابینز
چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد.
ژوزف مورفی
افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط ازارشان دهد.
مارک فیشر
افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند.
مارک فیشر
اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند.
انتونی رابیتز
هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند.
مارک فیشر
وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد.
انتونی رابینز
ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم.
ژوزف مورفی
هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند.
ژوزف مورفی
قانون زندگی , قانون باور است.
ژوزف مورفی
اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد.
انتونی رابینز
با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید.
انتونی رابینز
برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی.
مارک فیشر
اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید.
مارک فیشر
نبوغ در سادگی نهفته است.
مونزارت
این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد.
انتونی رابینز
در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است.
انتونی رابینز
تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.
مارک فیشر
باور به طور خود بخود به اجرا در میاید.
ژوزف مورفی
نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود.
انتونی رابینز
به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید.
ژوزف مورفی
ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند.
مارک فیشر
زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم.
مارک فیشر
نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه کنند. انتونی رابینز
آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود.
هراکلیتوس
اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.
ژوزف مورفی
زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد.
مارک فیشر
تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند.
مارک فیشر
ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند.
ژوزف مورفی
گاندی
می گوید:((اگر نتوانیم ازاد زندگی کنیم بهتر است که مرگ را با اغوش باز استقبال کنیم.))
فیودو تایچف
شاعر روسی گفت:((وقتی انسان نمی تواند کلمات مناسب را برای احوالش بیابد چه شکنجه ای را تحمل می کند!))
ماری انتوانت
ملکه ی فرانسه در روز اعدام خود بسیار خوددار و متین بود.وقتی از سکوی اعدام بالا می رفت ناگهان لغزید و پای جلاد خود را لگد کرد.بعد رو به او کرد و گفت:((لطفا مرا به خاطر این کارم ببخش اصلا عمدی نبود.))
البرت انیشتن
اخرین کلمات او را هیچ کس نفهمید زیرا پرستاری که در کنارش بود المانی نمی دانست.
یوری گاگارین
اولین فضانورد دنیا درباره ی مرگ می گوید:((انسان هر چه بر سنش افزوده می شود حافظه اش کوتاه تر و رشته ی خاطراتش دراز تر می شود و همه ی این مسائل را در هنگام مرگ به یاد دارد که مانند یک فیلم کوتاه داستانی از مقابل دیدگان او میگذرد.))
لئوناردو داوینچی
قبل از این که روح خود را تسلیم مرگ کند اظهار داشت:((من به مردم توهین کردم اثار من به ان درجه از عظمت نرسیدند که من در طلبش بودم.))
توماس کارلایل
مورخ و نویسنده اسکاتلندی درست قبل از اینکه جان به جان افرین تسلیم کند گفت:((احساس کسی را دارم که در حال مرگ است.))
لئوتولستوی
اخرین روزهای زندگی خود را در دهکده ای در جواریک ایستگاه راه اهن کوچک سپری کرد.او که در 84 سالگی از زندگی در مایملک خود خسته شده بود به همراه دختر و پزشک خانوادگی اش سوار قطار شد تا به طور ناشناس سفر کند.ولی در ابتدای سفر سرما خورد و مدتی بعد دکتر تشخیص داد که مبتلا به ذات الریه شده است.اخرین جمله ای که تولستوی زیر لب زمزمه کرد این بود:((من عاشق حقیقتم.))بعضی از اطرافیان او نیز می گویند او قبل از اخرین دم گفت:((مرگ را درک نمیکنم.))
نرون
امپراطور روم قبل از این که بر زمین بیفتد و بمیرد فریاد زد:((چه بازیگر بزرگی در درون من می میرد.))
جورج ویلهلم فردریک
پدر مکتب دیالکتیک هکل تا اخرین لحظه ی زندگی بر عقیده ی خود پا بر جا ماند.او در زمان مرگ زیر لب گفت:((تنها یک نفر بود که در طول زندگی مرا درک می کرد.)) و بعد از یک مکث کوتاه ادامه داد:((در حقیقت حتی او هم مرا نفهمید.))
برنارد شاو
می گوید:((ارزو دارم که تا اخرین رمق وجود من ثمربخش باشد و هنگامی بمیرم که دیگر از من هیچ خدمتی ساخته نباشد.))او هم چنین می گوید:((یکی از عجایب زندگی این است که مرگ درست وقتی ما را در می یابد که اماده شده ایم تا از یک زندگی شیرین برخوردار شویم.))
فردریک اول
کشیشی که بر بالای سر پادشاه روسیه به هنگام مرگ دعا می خواند شنید که او گفت:((انسان برهنه به این دنیا می اید و برهنه از دنیا می رود.))سپس فدریک دست کشیش را کشید و فریاد زد:((حق ندارید مرا برهنه دفن کنید می خواهم یونیفرم کامل بر تن داشته باشم..))
فئودور داستایوفسکی
روز 28 ژانویه سال 1881 از خواب بیدار شد و ناگهان دریافت که ان روز اخرین روز زندگی اوست.او هم چنان روی تخت دراز کشید و صبر کرد تا همسرش انا از خواب برخیزد.انا ابتدا حرف او را باور نکرد ولی او اصرار داشت که همسرش کشیش را خبر کند.وقتی کشیش بالای سر وی دعا خواند او از دنیا رفت.
امام حسين فرمود: عاقل، با کسي که مي ترسد او را دروغگو پندارد هم سخن نمي شود، از کسي که مي ترسد او را رد کند درخواستي نمي کند، به کسي که مي ترسد او را بفريبد تکيه نمي نمايد و به کسي که به اميد او اطميناني نيست اميد نمي بندد.
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ ميدهد.
چون اگه آرزوت برآورده بشه
جای خودت توی دنیا خیلی خالیه
این که میگویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم
داستان در پرده میگویم ولی گفته خواهد شد به دستان نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
یا باد آن کو به قصد خون ما زلف را بشکست و پیمان نیز هم
اعتماد نیست بر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل بگذرد ایام هجران نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است و آصف ملک سلیمان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
یلدای همگی دوستای عزیزم مبارک باشه، امیدوارم به همتون خوش بگذره
پ ن : از همه عزیزانی که دستی در تعببر فال حافظ دارند میخوام که تعبیر این فال را برام بگند
زندگی اتشگهی دیرینه پابر جاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده.....
سیاوش کسرایی
باز تو دروغ گفتی و دیدی که بخشیدمت
وقتی میگفتم تو را ... از دل و از جونتم
هیچ نمیگفتی به من موندنی نیستی برام
این دفعه هم باز میخوام با تو مدارا کنم
باز توی چشمای تو عشقمو پیدا کنم
این روزا از اون روزا غرور من بیشتره
صد دفعه بخشیدمت این دفعه آخره (۲)
درد و بلای عالمو کنج دل من بذار
بذار که تنها بمونم عاشق و دیوانه وار
دوستت دارم اما میخوام همیشه باشم واست
نه اون اسیری که فراموش میشه باشم واست
دوستت دارم اما بدون صاحب قبلم منم
من نمیتونم واسه تو غرورمو بشکنم (۲)
این دفعه هم باز میخوام با تو مدارا کنم
باز توی چشمای تو عشقمو پیدا کنم
این روزا از اون روزا غرور من بیشتره
صد دفعه بخشیدمت این دفعه آخره (۲)
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
زملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحا و مست و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند
باراک حسین اوباما دوم (به انگلیسی: Barack Hussein Obama II) (متولد ۴ اوت ۱۹۶۱ ایالت هاوایی)، عضو حزب دمکرات ایالات متحده آمریکا، سناتور جوان ایالت ایلینوی، و چهل و چهارمین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا است. او از سال ۲۰۰۷ با برپایی کمپین انتخاباتی برای ریاست جمهوری، خود را به عنوان کاندیدای حزب دمکرات و به عنوان یک چهره سیاسی ملی در آمریکا شناساند. او از زمان کاندیداتوری برای انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۸ آمریکا، پایان دادن به جنگ عراق را مطرح کرد. او در سوم ژوئن سال ۲۰۰۸ به عنوان نامزد حزب دموکرات در انتخابات ریاست جمهوری انتخاب شد.
وی چهار سال از دوران نوجوانی خود را در جاکارتا گذرانید، و زاده پدری کنیایی است. او یک مسیحی فرقه پروتستان و از شاخه کلیسای متحد مسیح (United Church of Christ) استزندگی خصوصی
باراک اوباما فرزند یک کنیایی سیاهپوست و یک زن سفیدپوست از اهالی ویچیتا ایالت کانزاس است
پیش زمینه مذهبی
اگرچه پدر و پدرخوانده او هردو مسلمان بودند اما او یک مسیحی بار آمده و در ۴ سالگی که در اندونزی زندگی میکرد، به جای شرکت در مدرسه «مکتب مذهبی مسلمانان» به مدارس کاتولیک و یا سکولار رفتهاستتحصیلات
پدر و مادر اوباما در دانشگاه هاوایی در مانوا با یکدیگر آشنا شده بودند. مادر اوباما با وجود مشکلات عدیده موفق شده بود در رشته مردمشناسی در همان دانشگاه مدرک دکترا دریافت کند.
اوباما نخست در ۱۹۸۳ لیسانس علوم سیاسی با گرایش روابط بین الملل از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد.
در سال ۱۹۸۸ پس از چند سال کار در شیکاگو با گرفتن وام تحصیلی وارد دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد شد. در هاروارد سرعت پیشرفت اوباما چنان شتاب پیدا کرد که در سال دوم تحصیل خود در هاروارد به ریاست ژورنال مشهور نشریه قانون هاروارد انتخاب گردید. وی در دوران ریاست خود به این سازمان که توسط نیروهای متخاصم دانشجویی اصولگرا و لیبرال منفصل گشته بود، تعادل بخشید.
اوباما بزودی دکترای حقوق خود را از دانشگاه هاروارد با کسب درجه «افتخار» (به لاتین: magna cum laude) دریافت نمود. دانشکده حقوق دانشگاه شیکاگو بلافاصله از او سریعا بعنوان یک هیئت علمی جدید استخدام بعمل آوردزندگی سیاسی
اوباما در ۴ ژانویه ۲۰۰۵ وارد سنا شد.با وجود تازه وارد بودن در واشنگتن او گروهی از مشاوران خبره را که معمولا سناتورهای تازه کار به آن توجهی نمیکنند به کار گرفت. او«پیت روز» ، کهنه سرباز قدیمی در امور سیاست ملی را به عنوان رییس ستاد خود انتخاب کرد. او همچنین «کارن کورن بلو» اقتصاددان را به عنوان معاون سیاسی خود منصوب کرد. وی همچنین مسئولان اجرایی پیشین کلینتون، «آنتون لیک» و «سوزان رایس» را به عنوان مشاوران سیاست خارجی خودش برگزید.اوباما پنجمین آفریقایی آمریکایی است که به سنا راه پیدا کرده و همچنین سومین آفریقایی آمریکایی است که با رأی بالا به عنوان سناتور برگزیده شدهاست. وی تنها سناتوری است که عضو کمیتهٔ حزبی سیاهان کنگرهاست.«سی کیو» که هفته نامهای فرا حزبی است، او را براساس تمام آرا و مصوبات سنا بین سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ وفادار ترین دموکرات معرفی کردهاست . وی همچنین براساس نظرسنجی انجام گرفته از سوی مجلهٔ نشنال ژورنال به عنوان لیبرال ترین سناتور در سال ۲۰۰۷ انتخاب شدهاست
ستاد انتخابات ریاست جمهوری
باراک اوباما در فوریه سال ۲۰۰۷ در ایالات ایلینوی در یک سخنرانی اعلام کرد نامزد انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۸ خواهد بود. ستاد انتخاباتی وی موفق به جلب ۵۴ میلیون دلار از حامیان در نیمه نخست سال ۲۰۰۷ شد که رکوردی در جلب سرمایه نسبت به انتخابات سالهای پیش از آن بود. نظر سنجیها نشان داد که او با سناتور هیلاری کلینتون دیگر نامزد انتخابات ریاست جمهوری حزب دمکرات رقابتی تنگاتنگ دارد همچنین او در انتخابات مقدماتی مجمع حزب دموکرات در ایالت آیووا نفر اول شد و در ایالت نیوهمشایر با اختلاف ۳ درصد بعد از سناتور کلینتون در جایگاه دوم قرار گرفت.
هزینه انتخاباتی
در سپتامبر ۲۰۰۷، اوباما در پرسشنامهای در برابر سؤال آیا مایل هستید در سیستم تأمین مالی دولتی شرکت کنید، جواب «آری» داد. او اضافه کرد که فعالانه در جهت کسب توافق برای استفاده از بودجه دولتی در انتخابات عمومی، کوشش خواهد کرد.با این حال اوباما تا ابتدای سال۲۰۰۸ موفق به جمع آوری مبلغی رکورد شکن معادل ۲۳۴ میلیون دلار از طریق کمکهای اهدایی خصوصی گردیدهاست.
در ژانویه ۲۰۰۸، اوباما موفق شد ۳۲ میلیون دلار کمک دریافت کند، در حالی که هیلاری کلینتون مجبور شد برای مبارزات انتخاباتی از حساب شخصی خود پنج میلیون دلار برداشت کند.
در آوریل ۲۰۰۸ سناتور اوباما ۴۲ میلیون دلار خرج فعالیتهای انتخاباتی خود کرد که فاصله زیادی با ۹ میلیون دلار مخارج سناتور هیلاری کلینتونباراک اوباما در رسانهها
هفتهنامه تایم در شماره ۲ مه ۲۰۰۸، پنجمین فهرست سالانه «بانفوذترین زنان و مردان جهان» را منتشر کرد. در این ردهبندی، اوباما در مقام سوم در ردهٔ «بانفوذ ترین رهبران کشورها و انقلابیون» جای داشتجنجال کشیش جرمایا رایت
در آوریل ۲۰۰۸ باراک اوباما، در واکنش به سخنان جرمایا رایت کشیش سابق خود گفت: از نظراتی که از جانب آقای رایت بیان میشود عصبانی ام و دلتنگ شدهام. او همچنین سخنان جرمایا رایت را تفرقه انگیز و مخرب و در جهت منافع افرادی دانست که برای افزایش تنفر نژادی تلاش میکنند. جرمایا رایت دولت آمریکا را به بدرفتاری با سیاهان و انتشار عمدی ویروس عامل بیماری ایدز بین آنها متهم کردهاست. به گفته جرمایا رایت، سیاهان آمریکا باید به خاطر ادامه بدرفتاری دولت با خود بگویند: خداوند آمریکا را به خاطر برخورد غیرانسانی با شهروندانش لعنت کند.
اوباما در واکنش به سخنان جنجالی جرمایا رایت درباره دولت آمریکا گفت: بر این باورم این سخنان تصویر درستی از دیدگاه کلیسای سیاهپوستان آمریکا ارائه نکردهاست، این سخنان ارزشها و باورهای من را به تصویر نمیکشد.
باراک اوباما همچنین سعی کرد از آقای رایت فاصله بگیرد. او گفت: جرمایا رایت دیگر آن فردی نیست که بیست سال پیش دیده بودم. هر رابطهای که با او داشتم در نتیجه سخنان او تغییر کردهاست.موضع گیریهای سیاسی
اوباما از اولین مخالفان سیاستهای دولت بوش در عراق بودهاست. در دوم اکتبر ۲۰۰۲ روزی که کنگره مصوبهٔ جنگ عراق را تصویب کرد و به دولت بوش مجوز جنگ را داد، اوباما در اجتماع بزرگی از مخالفان جنگ عراق در شیکاگو سخنرانی کرد.
در ۱۶ مارس ۲۰۰۳ ، هنگامی که جورج بوش اولتیماتوم چهل و هشت ساعتهای به صدام حسین برای خروج از عراق یا مواجهه با جنگ داده بود ، اوباما در بزرگترین اجتماع ضد جنگ در شیکاگو سخنرانی کرد و اظهار داشت که هنوز برای جلوگیری از وقوع جنگ «دیر نشده است». این مساله او را از سایر رقبایش در انتخابات سنا در سال ۲۰۰۴ که به جنگ رای مثبت داده بودند متمایز کرد.
اوباما به عنوان یک سناتور با مواضع لیبرال جایگاه خود را مشخص کرده با این حال در برخی موضوعها چون آموزش و جلوگیری از بیماری ایدز نیز با همکاران جمهوریخواه خود همکاری کردهاست.
در ۱۶ مارس ۲۰۰۳ ، هنگامی که جورج بوش اولتیماتوم چهل و هشت ساعتهای به صدام حسین برای خروج از عراق یا مواجهه با جنگ داده بود ، اوباما در بزرگترین اجتماع ضد جنگ در شیکاگو سخنرانی کرد و اظهار داشت که هنوز برای جلوگیری از وقوع جنگ «دیر نشده است». این مساله او را از سایر رقبایش در انتخابات سنا در سال ۲۰۰۴ که به جنگ رای مثبت داده بودند متمایز کرد.
اوباما به عنوان یک سناتور با مواضع لیبرال جایگاه خود را مشخص کرده با این حال در برخی موضوعها چون آموزش و جلوگیری از بیماری ایدز نیز با همکاران جمهوریخواه خود همکاری کردهاستسوابق مواضع اوباما در برابر ایران
باراک اوباما در ژوئن ۲۰۰۷ طرحی را به مجلس آمریکا ارائه کرد که سرمایه گذاران خارجی را به خروج سرمایههای خود از ایران تشویق میکندمحبوبیت
باراک اوباما اولین بار با ایراد سخنرانی اصلی در گردهمایی حزب دموکرات آمریکا درسال ۲۰۰۴ توجه بسیاری را در عرصه ملی و بین المللی جلب کرد. اوباما در این سخنرانی، که «جسارت امید» نام داشت، با تکیه بر زندگی و تاریخچه شخصی خودش به صحبت درباره آرمانهای آمریکا پرداخت((:پدر من با کار زیاد و پشتکار توانست فرصت درس خواندن در مکانی جادویی «آمریکا» را بیابد. کشوری که مهد آزادی و فرصت برای بسیاری از آنهایی بود که پیشتر به این کشور آمده بودند)).
باراک اوباما بعد از پیروزی چشمگیر خود در سال ۲۰۰۴ که چند ماه پس از این سخنرانی بو دبه چهره محبوب رسانه هاو شخصیتی قابل توجه در واشنگتن تبدیل شد که دو کتاب پرفروش نیز به نام خود منتشر کردهاست، اولی «رویاهایی از پدرم» که نه سال پیش از وارد شدن به مجلس سنا نوشته شده و متشکل از خاطرات اوست. دومی «جسارت امید: اندیشههایی در بازپسگیری رویای آمریکایی» که بیانگر افکارش راجع به تاریخ و وضعیت کنونی ایالات متحدهاست. اوباما از حمایت اپرا وینفری، یکی از ستارگان محبوب تلویزیون آمریکا برخوردار است. این ستاره نه تنها از او خواست که نامزد انتخابات شود بلکه در تبلیغات انتخاباتی او نیز تلاش فعال داردانتخاب به عنوان نماینده حزب دموکرات
باراک اوباما به احتمال زیاد به عنوان اولین سیاهپوست در تاریخ کشور آمریکا که در پی یک مبارزه انتخاباتی طولانی بر رقیبش هیلاری کلینتون پیروز شدهاست نماینده حزب دموکرات در انتخابات سال ۲۰۰۹ خواهد بود.. سرانجام در تاریخ ۷ ژوئن سال ۲۰۰۸ تنها رقیبش هیلاری کلینتون از رقابت دست کشید و گفت بطور کامل از آقای اوباما حمایت میکنمرقابت با مک کین
پس از پایان انتخابات اولیه در حزب دمکرات و پیروزی اوباما،رقابت او با مک کین برای رسیدن به کرسی ریاست جمهوری آغاز شد.جان مک کین اوباما را به بی تجربگی در سیاست خارجی متهم میکند. در نقطه مقابل اوباما در اظهار نظری مک کین را جیره خوار شرکتهای نفتی دانست ولی توکر بوندز سخنگوی مک کین با رد این اظهارات اعلام کرد که این سناتور اوباما بود که به لایحه انرژی بوش - چنی که معاهدهای پرسود برای کمپانیهای نفتی بود رای مثبت داد و نه جان مک کین.در اوت ۲۰۰۸ باراک اوباما جوزف بایدن را به معاونت خود در این رقابت انتخاباتی برگزیدپیروزی در انتخابات ریاست جمهوری
بارک اوباما در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که در ۴ نوامبر ۲۰۰۸ برگزار شد به پیروزی رسید.در اولین نتایج انتخاباتی اعلام شده او بیش از ۲۷۰ رای کالج الکترال که حدنصاب مورد نیاز ریاست جمهوری است را به دست آورد.جان مک کین نیز پیروزی اوباما را تبریک گفت.اوباما پس از پیروزی در این انتخابات در بین هزاران هوادار خود در گراند پارک شیکاگو حاظر شد
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم
نازهای معشوقان زمان را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....
یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
می پرستم.....
تا ابد هر جا که هستم
امیدوارم توی این روز عزیز هممون عیدیمون را بگیریم از پروردگار مهربان ...
همراه با بهترین آرزوها ...
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند
( مونتسکیو)
خوشبخت کسی است که راه قدر دانی خدمت دیگران را بلد است
و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس میکند
( گوته)
من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد
همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد
( ابراهام لینکلن)
برای نیل به خوشبختی هیچ راهی خطاتر از
لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و نوش و خوشیهای عالم نیست
( ارتور شوپنهاور)
غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است
که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست
( موریس متر لینگ)
خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم
دیگران را از ان بر خور دار کنیم
( کارمن سیلوا)
خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود میگوید
من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید
( درایدن)
بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند
مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید
( لناو)
انسان در اغوش خوشبختی خوشبختی را جستجو میکند
( دشتی)
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند
خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است
( اندره موروا)
یکی از راههای خوشبختی این است که
شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشد
( هرشل)
به دست اوردن انچه را که ما ارزو داریم موفقیت است
اما چیزی را که برای به دست اوردن ان تلاش نمی کنیم خوشبختی است
( لوسیا)
انسان برای خوشبختی خلق شده و خوشبختی از راه کار مفید حاصل میشود
( ساموئل اسمایلز)
به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید
( ساچل پیچ)
خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم
( اوسکارو ایلد)
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد
بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد
( ویلیام شکسپیر)
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي

باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دليل ميخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است ور به سختی گذرد یک نفس هم بسیار است
شاد باشید
تو را شاید حکمتی است برگزینش آنچه پیرامونت رخ میدهد.
صبر پیشه کن و برو در بهترین طریقی که میشناسی.
آنگاه در یک لحظه حکمتش را درخواهی یافت.
گر خدا چشم در چشمت نهد و گوید :
"فرمانت دهم تا زنده ای به شادی در این جهان سر کنی "
چه خواهی کرد؟
وقتی بر اساس متعالیترین اصول زندگی میکنی نتیجه بازی مهم نیست. هرچه باشد، درست است.
یادداشتهای مرد فرزانه
نوشته ریچارد باخ
با تشکر از دوست بسیار عزیزم ندا که این کتاب قشنگ را به من هدیه داد (هدیه روز تولد J)
امیدوارم توی این مدت که من نیستم خوب و خوش و موفق باشید و یک نفس راحت از دست من بکشید ولی تو را خدا منو فراموش نکنیداااااااااااااااااااااااااا .....
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم
و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟
یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید.
تو دنيا هر کسي از زندگيش به اندازهاي سهم ميبره که لياقتش رو داره نه به اندازهاي که آرزوش رو داره! پس به کسي عشق بورز که لايق عشق باشه نه تشنهي عشق چون تشنه عشق روزي سيراب ميشه.
بدون هیچ شیله پیله، بدون هیچ نقش بازی کردنی، بدون هیچ ترسی از اینکه دیگران ردم کنند و اینجوری که هستم قبولم نداشته باشند !!!
دلم میخواد اصلا برام مهم نباشه کی منو همینجوری که هستم قبول داره یا نه، حتی اگه اون کس برام خیلی مهم باشه بازم نمیخوام جوری باشم که اون دوست داره دوست دارم اونجوری باشم که خودم دوست دارم واقعا دوست داشتم و هنوز هم ادامه داره ...
اون چیزی که جزء ذات منه ازم جدا نمیشه هر وقت هم میذارمش کنار به خاطر خوشایند دیگران اون شادی که جزء ذاتم هست ازم دور میشه !!!
خدایا خودت کمکم کن که این شهامت را داشته باشم که خودم باشم ...


