امروز دارم میرم سفر یک هفته ای نیستم دلم میخواد وقتی برگشتم یه کمی تغییر کرده باشم! آخه همیشه گفتم میخوام یه آدم دیگه بشم بعد دیدم یا اصلا تغییری نکردم یا تغییر کردم از نظر منفی !!! همیشه گفتند سنگ بزرگ علامت نزدنه، واقعا که چقدر قشنگ گفتند، نه؟
راستش از دیروز به این نتیجه رسیدم که خیلی خودخواهم، این را باید اعتراف کنم، گفتنی ها را باید گفت ...
دلم میخواد تو این مسافرت بتونم کمی با خودم خلوت کنم و یه قولهایی بدم و بهشون عمل کنم، دلم میخواد خودم را بهتر بشناسم و دو تا از تصمیمهای مهم زندگیم را به خوبی بگیرم و وقتی میام اولیش را بلافاصله عملی کنم ...
کاش بتونم این گندهایی که این چند روز زدم جبران کنم ...
راستشو بخواهید دارم میرم پیش امام رضا ولی نمیدونم با چه رویی، با این حال خوشحالم ...
به امید اینکه 11 ماه باقیمانده از سال 88 را آدم باشم که آدم بودن از هر چیز دیگه مهمتره
به امید دیدار
بعداً نوشت : یه علت اینکه زیاد گند میزنم اینه که خیلی عجولم ! اصلاً صبر ندارم !! وقتی قراره یه کاری بشه باید همون موقع بشه نه کمی بعدتر، وقتی هم نمیشه عصبی میشم و بنابراین خراب میکنم همه چیز را ... نمیدونم درمان این کم صبری چیه !؟
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.
صبح هم به زور چشمام را باز کنم و با حالت نیمه خواب برم سوار سرویس بشم و سر کار مدام چرت بزنم !!
واقعا چقدر بده که آدم شب و روزش قاطی بشه، نه؟
امروز بالاخره با کلی سبک سنگین کردن با مدیر شرکت صحبت کردم و گفتم که میخوام آخر اردیبهشت دیگه از شرکت برم پس لطف کنید اگه کسی را قراره جای من بذارید زودتر انتخاب کنید که دیر نشه ...
بیخوابی دو شب قبل هم بخاطر همین بود که میخواستم با مدیر شرکت در این مورد صحبت کنم و برای خودم کلی تمرین کردم که چیزی را توی حرفهام از قلم نندازم! حالا که حرفم را زدم باز خوابم نمیبره!!!
آخه اون گفت زود تصمیم نگیرید و باز هم فکر کنید یه تلاش دیگه بکنید و سعی کنید به کارتون ادامه بدید !!!
میخواستم بگم از بس فکر کردم به مرز جنون رسیدم ولی دیگه روم نشد این یکی را بگم :)
حالا موندم یه لنگه پا که چی کار کنم؟
از یک طرف یه سری برنامه دارم که اگه برم سر کار نمیتونم بهشون برسم و از طرف دیگه کارم هم حیفه از دست بدم ، تو این فکرم که پیشنهاد کار پاره وقت را بدم، البته یه اشاره ای کردم تو صحبتهام مدیر شرکت هم به نظر اومد که استقبال میکنه ولی نمیدونم این کار پاره وقت را چطور پیشنهاد بدم که مجبور نباشم سر ساعتی بیام سر ساعتی هم برم، میخوام راحت باشم هرموقع دوست داشتم برم و بیام، یه جورایی رئیس خودم باشم D: از طرفه دیگه میخوام مجبورشون کنم حساب این سه سال کارم را تسویه کنند و کار پاره وقت را با قراردادی جدید شروع کنم ولی میدونم که این یکی کار حضرت فیله ...
شما دوستان عزیزم چه پیشنهادی میکنید برای اینکه به خواسته هام برسم؟
ممنون میشم اگه راهنماییم کنید *-:

