امروز داشتم نسخه ااکترونیکی کتاب "مطالعه موفق با تمرکز" نوشته "م.حورایی" را میخوندم که قسمتهایی از این کتاب را که برام جالب بود اینجا میارم:
"همه فعالیتهای انسان برای توفیق، نیازمند تمرکز است. اما سلسله فعالیتهای نیازمند تمرکز، مطالعه جدیترین فعالیتی است که تمرکز در آن نقش اساسی و محوری دارد ...
"لرد بایرون" میگوید : برای پیشرفت و پیروزی سه چیز لازم است : اول پشتکار، دوم پشتکار و سوم پشتکار."
این کتاب شامل یه سری تمرین برای ایجاد تمرکز در مطالعه میباشد که تمرین هفتم آن عبارت بود از:
"فصل هفتم : پرورش دقت و حواس پنجگانه
...
پرورش حس شنوایی : شما وقتی به تماشای تلویزیون مشغول هستید معمولا صداری آن را تاحدی بلند میکنید که بتوانید صدا را بدون صرف انرژی فراوان و به راحتی بشنوید. گوشی که مدام عادت میکند صدار را بدون صرف انرژی و با آسودگی فراوان و خود به خود بشنود، عملاً تنبل ، کم دقت و بی تمرکز میشود ..."
بطور خلاصه کارهایی را که برای ایجاد تمرکز میتوان انجام داد به صورت زیر میتوان بیان نمود:
افزایش دادن سرعت مطالعه
مطالعه اولیه و آگاهی از موضوع
ایجاد سوالهای 7 گانه قبل از شروع مطالعه
یادداشت برداری به زبان خودتان هنگام مطالعه
یادداشت عوامل حواس پرتی
گوش دادن به موسیقی ملایم قبل و بعد از مطالعه
شروع به فراگیری و مطالعه بلافاصله پس از نشستن در مکان مطالعه
مطالعه نکردن در شب هنگام استراحت (از 11 شب تا 5 صبح)
البته هنوز کامل نخوندمش وقتی تموم شد مطالب جالب تر را براتون میذارم :-)
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید.
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد:
که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان، ریخته در چشم سیاهت
من، همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام.
خوشه ماه فرو ریخته در آب.
شاخهها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گِل و سنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آمد:
تو به من گفتی از این عشق حذر کن.
لحظهای چند بر این آب نظر کن.
آب آئینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.
باش فردا که دلت با دگران است.
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.
روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد،
چو کبوتر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی من نرمیدم، نگسستم.
باز گفتم:
که تو صیادی و من آهوی دشتم.
تا بدام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم.
حذر از عشق ندانم، نتوانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.
اشکی از شاخه فرو ریخت.
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.
اشک در چشم تو لرزید.
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم.
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم.
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

