تبليغاتX
ترنم باران
درسي از پروانه هفتم اردیبهشت 1387 11:24 قبل از ظهر

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.

شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده در پيله نگاه كرد.

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نميتواند ادامه دهد.

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.

آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هيچ اتفاقي نيفتاد!

در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نمي‌دانست، اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج

از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد

از خروج از پيله بتواند پرواز کند.

حرف دل: گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.

اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج مي‌شديم، به اندازه کافي قوي نبوديم

و هرگز نمي‌توانستيم پرواز کنيم.

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.

من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت  داد.

«من به  هر چه که خواستم نرسيدم ... اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم» 

نوشته شده توسط نیره  | لینک ثابت |

قافله عمر چهارم اردیبهشت 1387 0:2 قبل از ظهر

و ناگهان چقدر زود دیر می‌شود !!!

چرا فکر می‌کنیم همیشه هستیم و مرگ را واقعاً باور نمی‌کنیم!؟

هر روز اطرافمون می‌بینیم اعلامیه کسانی که مردند و دیگه نیستند، مرد و زن، پیر و جوان، سالم و بیمار، ... ولی انگار نه انگار!

نمی‌گم زانوی غم بغل بگیریم و غصه بخوریم ولی چرا هیچ تغییری تو رفتارمون، تو افکارمون، تو کلاممون نمیدیم؟ چرا عبرت نمی‌گیریم؟

یعنی باور نداریم یه روزی خودمون هم به اونایی که دیگه الان بینمون نیستند می‌پیوندیم؟ یعنی فراموش کردیم که یه روزی ازمون بازخواست می‌کنند به خاطر کارهایی که باید می‌کردیم و نکردیم یا کارهایی که نباید انجام می‌دادیم ولی انجام دادیم؟ یعنی واقعاً خودمون تشخیص نمیدیم چه کاری خوبه چه کاری بد یا اینکه خودمونو زدیم به کوچه علی چپ !؟

باید قدر خودمونو، قدر پدر مادرامونا، قدر دوستامونو، قدر سلامتیمونو، قدر حیات که مهم‌ترین موهبت الهیه را بدونیم و باور کنیم که یه روزی اونا را از دست میدیم و تنها چیزی که برامون باقی میمونه حسرت و پشیمونیه ...

باید مراقب باشیم که وقتی زود دیر میشه از خودمون راضی باشیم و اینطور مطمئن باشیم که خدا هم ازمون راضیه.

مگه چقدر  سخته که به کسی ظلم نکنیم، با هم مهربون باشیم، به هم تا اونجا که میشه کمک کنیم، تنگ نظر و حسود نباشیم و خلاصه راضی باشیم به رضای خدا و قدر لحظه لحظه زندگیمونو بدونیم ؟؟؟

به خدا این چیزایی که توی دنیا هستند و ما برای رسیدن بهشون جزع فزع میکنیم اونقدرها هم که فکر میکنیم مهم نیستند، بهتره کمی بیشتر فکر کنیم، ببینیم ارزش دارند این چیزا که اینقدر براشون بیتابی میکنیم.

 

دلنوشت: این مطلب را به مناسبت فوت پدر همکار و دوست عزیزم نوشتم که یک دفعه میان ناباوری خانوادش پر کشید و رفت ... روحش شاد

 

پی‌نوشت: بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم...باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

 

نوشته شده توسط نیره  | لینک ثابت |