تبليغاتX
ترنم باران
داستانک سی و یکم فروردین 1387 9:19 بعد از ظهر

بعد از آن همه خوردن وخوابیدن و خوش گذراندن حالا ناچار بود مدتی را در خلوت بنشیند و فکر کند.

روزها و شب‌ها را دریک فضای تنگ و تاریک به سکوت نشست.

تنهایی آزارش می‌داد اما باید تحمل می‌کرد.

احساس تغییر در حال رخ دادن  است، اما هنوز نمی‌دانست ماجرا چیست!

شعاع کم‌رنگ نوری فضایش را روشن کرد.

با زحمت، اول شاخک‌هایش را و بعد دست و پایش را بیرون آورد. ناگهای متوجه شد صاحب دو بال زیبا و رنگارنگ شده است.

اکنون او می‌توانست پرواز کند.

با خود گفت : تحمل آن ‌همه سختی به این پرواز و زیبایی می‌ارزید.

نوشته شده توسط نیره  | لینک ثابت |

بیست و ششم فروردین 1387 9:14 قبل از ظهر
چقدر لازمه آدم بعضی اوقات یه شرایط جدید را تجربه کنه و از اونایی که دوستشون داره فاصله بگیره تا هم قدر جای زندگیش را بدونه و هم قدر کسایی که دوستش دارند. یعنی در حقیقت بفهمه که کیا واقعا دوستش دارند، دوستای واقعیش کیاند و کیا دلسوز واقعی هستند براش. ممکنه این مدت خیلی کم باشه ولی خیلی چیزا دستگیر آدم میشه. اینجوری آدم سعی میکنه قدرشناس تر از قبل بشه و نگرانی مهم ترین افراد زندگیش را به حساب دخالت تو کاراش نیاره بلکه به حساب عشق و علاقشون بذاره
من که این واقعیت را توی یک روز خارج شدن از شهر قشنگم (اصفهان) و دور شدن از خانواده عزیزم فهمیدم و امیدوارم هیچوقت یادم نره که دوستای واقعی من چه کسانی هستند و قدر اون عزیزان را بدونم 

نوشته شده توسط نیره  | لینک ثابت |

بیست و دوم فروردین 1387 5:6 بعد از ظهر
 

 لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ                 عشقبازان چنین مستحق هجرانند

نوشته شده توسط نیره  | لینک ثابت |